گاهی اوقات چقدر حسرت می خوری که کاش بعضی از لحظات زندگی تکرار می شد.

امروز یکی از همکلاسی های مشهدم بهم زنگ زده بود .هرچند خیلی خوشحال بودم و تمام مدت می خندیدم اما همه ی وجودم پر از حسرت بود. دوست خوب و فهمیده ای بود و من اشتباه کردم که به بهونه ی تفاوت فرهنگ رابطه ام رو باهاش کمتر کردم. کاش دوباره اتاق ۳۲۹ برمی گشت ، من و x و y و الفا و بتا و.... و باز بحث های دانشجویی اما با موضوعی متفاوت. باز کلاس ۱۶ و دکتر بهرامی و دکتر متین و دکتر پسند و دکتر فریدونی و اینبار دانشجوهایی با چشم باز.

حتی اگر دانشجوی ارشد و دکتری هم باشی باز ۴ سال لیسانس نمی شه.

ای کاش می شد ساعت شنی زندگی رو مدتی برعکس کرد.اگه زندگی ساعت شنی بود من که بارها سر و ته می کردم تا اول و آخرش گم بشه، دیگران رو نمی دونم. 

چقدر از این ۴ سال دانشگاه می شد استفاده کرد اما مثل آدم گیج دور خودمون می چرخیدیم و خوشحااااااااااال. اطرافمون رو پر کرده بودیم از بیهوده ها و سرگرمیهای مختلف . الگوهای خوبی کنارمون بودن اما تو منیت خود گم شده بودیم.

کی به کیه ؟ حالا که همه ی دنیا بی تقصیرن ، چرا ما متاثر باشیم. بگذار ما هم انگشت اتهام رو به طرف سیستم آموزشی بگیریم. اینجا که ۳۰/۲۰ پیدا نمی شه که بخواد سوال جوابت کنه.

تقصیر سیستم آموزشی بود که واکسن ضد گیجی و خواب آلودگی رو برای دانشجو ها تجویز نکرد.