
اینم برامون شده یه عادت.تا وقتی یه چیزی رو داریم قدرشو نمی دونیم.اما وقتی اونو از دست می دیم...
یادش به خیر.اون شبایی که همه صحن حرم پر از برف بود،تمام مسیر فرش می شد که کسی سر نخوره.یادم نمیره پدری که برای گرفتن بچش دوید روی برفا و با سر به زمین خورد از صدای به زمین خوردن سرش همه گفتن حتما ضربه مغزی شده،اما سالم بود.
چه لذتی داشت شبایی که آسمون حرم مه گرفته بود و برفی.آدم دلش می خواست کز کنه یه گوشه و بلند بلند از ته دل گریه کنه.

اون شبایی که برای امام رضا ناز می کردیم واز در ورودی جلوتر نمی اومدیم تا به استقبالمون بیاد.تمام مدت اون گوشه کنارا می نشستیم و تو شک و تردید که آیا صاحب خونه قبولمون می کنه؟!!!
شبایی که حرم معجزه می شد و اون لحظه دیگه مال خودت نبود،حال خود نمی فهمیدی.اون روزی که تا چند کیلومتری مشهد زلزله شد ولی مردمش هیچی حس نکردن.تو اون ساعت این قسمت زمین کجای دنیا قرار داشت؟؟؟؟؟
پنجشنبه بود و نزدیک امتحانا.با یکی از دوستان تصمیم گرفته بودیم بریم کتابخونه حرم درس بخونیم و نیمه شب که خلوته بریم برای زیارت.تا اومدیم بریم کتابخونه تعطیل شد،تمام شب هم از اونجایی که خیلی خسته بودیم تو حرم خوابیدیم.
بعضی شبا که خیلی دلخسته بودیم از صحن جامع شروع می کردیم به دور امام رضا گشتن.برای هم مرثیه می خوندیم و عقده دل خالی می کردیم.
شب عید که می شد ورودی باب الجواد کارمون شکلات وشیرینی جمع کردن بود.با یه دل پر می اومدیم و از امام رضا عیدی می خواستیم.
غافل بودیم از همچین روزایی ،فکر می کردیم فرصت زیاده.گاهی می رفتیم حرم واسه زیارت،گاهی میرفتیم که عقده دل خالی کنیم،گاهی با شادی می رفتیم و تفریحمون بود.گاهی برای مهمونی می رفتیم،جای دیگه ای نداشتیم که بریم،امام رضا همه کسمون بود.و یه شب که تمام مدت با یه پسر بچه شیطون شاپرک میگرفتیم.کوچولو بود،دنبال شاپرکا می کرد اما نمی تونست بگیره.داشتم بهش یاد میدادم منتظر بمونه تا شاپرکه بشینه،آروم می گرفتم و می گذاشتم کف دستش.چنان جیغ و داد و خنده ای می کرد که توجه همه رو جلب کرده بود.
روز اول که برای ثبت نام دانشگاه رفته بودیم،پدرم کنار پنجره فولاد رفت و با چشمای پر از اشک منو به امام رضا سپرد .منی که طاقت دیدن اشکای پدرم رو ندارم.بهم گفت :مواظب باش اشکای پدرتو(امام رضا) در نیاری.
و از اون روز دستای امام رضا رو حس میکردم که حلقه شده بود اطرافم تا محافظم باشه،تا همه جا سربلندم کنه،پاهام تکیه گاه داشت تا نلغزه.تو مسیر اشاره ی دست امام رضا رو میدیدم تا مبادا راهُ اشتباه برم.
حتی اون شب که تو راه برگشت به خونه،چرخ اتوبوس منحرف شد ولی اتفاقی که باید می افتاد نیفتاد.
و زندگیی که با معجزه شروع شد.
اما حالا برای تکرار یک ثانیه از اون لحظه ها باید آرزو کنم.
آدم وقتی چند ساعت یا چند روز به یه مهمونی بره برگشتن براش سخت نیست. اما وقتی مدتها جایی موند،جزئی از اونجا شد ،تعلق خاطر پیدا کرد،دلبسته شد،اونوقته که جدا شدن درده.اونوقته که فرو می ریزه، نابود میشه.