خیلی چیزا عنوان ندارد

مدتیه که قلمم رو به موته و هیچ جور هم یاری نمی کنه الان هم با کلی شوک و تنفس مصنوعی و دارو  از اغما بیرون آوردمش تا  فقط بنویسم  که  دلم خیلی از همه جا پره . دنیا خیلی کوچیک و تاریک شده . داشتم  مطالب قبلی وبلاگم  رو یه بار دیگه می خوندم  .پر از شکوه و گلایه و انتقاد از این و اون شده .انگار این قلم به ساز دیگه ای بلد نیست حرکات موزون انجام بده . کاش که آقا هرچه زودتر ظهور میکردند. خیلی خسته ایم نه از انتظار بلکه از ظلمتی که همه جا رو گرفته .

روزی ادمی بودم برای خودم. اما حالا می بینم دنیا انقدر کوچیک شده که من آدمکی بیش نیستم . روزی دنیا خیلی بزرگتر بود چون چشمای من کوچیک بود .به هر کی نگاه می کردم سرم رو باید بالا می گرفتم و سلام می کردم . اما حالا دنیا انقدر کوچیک شده که بین دو انگشتت جا می شه .بارها خواستم اون رو بین دو انگشتم له کنم و یه گوشه ای پرتش کنم ، اما می گن فلفل نبین چه ریزه ...

از اسلام محمد چه باقی مانده؟

          

هزار و چهارصد و اندی از هجرت گذشت . از بعثت ، از شعب ابیطالب و غار حرا . از شکستن دندان پیامبر و انا کفیناک المستهزئین (حجر، ۹۵) .هزار و چهارصد و اندی از بدر و خندق و احد و فتح مکه گذشت.

از اسلام محمد (ص) چه باقی مانده؟

هنوز چند سال و اندی نگذشته بود که فراموش کردند محمد (ص) را و در به پهلوی پاره تنش زدند.فراموش کردند من کنت مولا را . هنوز چند سال و اندی نگذشته بود که فراموش کردند خاندان محمد (ص) را و حسینش را سر بریدند . چه رسد به اینکه هزار و چهارصد و اندی گذشته و !!!

از اسلام محمد (ص) چه باقی مانده؟

هزار و چهارصد و اندی از دوران جاهلیت گذشت و باز دوران جاهلیت تکرار شد. نه از نوع  پیش از اسلام بلکه از نوع مدرن و پست مدرن و اکنون که جاهلیت ترنس مدرن.

دختران خود را زنده به گور می کنند ، نه از ترس فقر و قحطی و نه زیر خروارها خاک، بلکه به بهانه حقوق بشر و تساوی حقوق زن و مرد زیر خروارها لجن  زنده زنده دفن می کنند. بت می پرستند نه بتهای سنگی و چوبی، بلکه (در سطح پایین) بت خود را می پرستند و به صورت مدرنیته و ترنس مدرنیته، آمریکا و اسرائیل و فرهنگ غربی را می پرستند و هر روز ارزشها و انسانیت و کودکان فلسطینی و گرانبها تر از آن اسلام را قربانی بتهایشان می کنند.

از اسلام محمد (ص) چه باقی مانده؟

جز قرانی که فقط قرائت می کنند و می دانند معجزه محمد بود و کتابیست مقدس .قران کتاب تاریخ شده و کم کم به تاریخ می پیوندد چون حکایت از موسی و عیسی و قوم بنی اسرائیل دارد نه حکایت از حقوق بشر و هلوکاست و مدرنیته و تساوی حقوق زن و مرد و جامعه مدنی.

از اسلام محمد (ص) چه باقی مانده ؟

جز نامی که حتی خود مسلمانان و رسانه ی ملی خنجرشان را برایش تیز می کنند.

از اهل بیت پیامبر چه باقی مانده ؟

جز اینکه پنجشنبه ولادت پیامبر است و روز تعطیلی . شنبه عاشورا و یکشنبه شهادت امام رضا (ع) و...  جز اینکه وقتی برای مشکلات و درمان دردها راه حلی پیدا نکردیم دخیل ببندیم . زیاد شنیدیم که حسین (ع)را ظهر عاشورا کشتند و سربریند.زیاد شنیدیم از تشنگی کودکان و عمو عباس و شام غریبان یتیمان حسین(ع) و خرابه شام اما کمتر درک کردیم فلسفه عاشورا را که در این دوران جاهلیت عاشورای حسین(ع) را چون یزیدیان سوت می زنند و هلهله می کنند.

ظهور کن محمد(عج) که از محمد (ص) جز قرانی و از اسلام جز نامی نمانده.

چند نفری باقی ماندند، همه در خوابند.

ظهور کن محمد (عج) که جاهلیت همه را بت پرست کرده . ابوسفیانیان شمشیر کشیدند.

جانم به فدایت ، ظهور کن محمد(عج). 

حسرت

گاهی اوقات چقدر حسرت می خوری که کاش بعضی از لحظات زندگی تکرار می شد.

امروز یکی از همکلاسی های مشهدم بهم زنگ زده بود .هرچند خیلی خوشحال بودم و تمام مدت می خندیدم اما همه ی وجودم پر از حسرت بود. دوست خوب و فهمیده ای بود و من اشتباه کردم که به بهونه ی تفاوت فرهنگ رابطه ام رو باهاش کمتر کردم. کاش دوباره اتاق ۳۲۹ برمی گشت ، من و x و y و الفا و بتا و.... و باز بحث های دانشجویی اما با موضوعی متفاوت. باز کلاس ۱۶ و دکتر بهرامی و دکتر متین و دکتر پسند و دکتر فریدونی و اینبار دانشجوهایی با چشم باز.

حتی اگر دانشجوی ارشد و دکتری هم باشی باز ۴ سال لیسانس نمی شه.

ای کاش می شد ساعت شنی زندگی رو مدتی برعکس کرد.اگه زندگی ساعت شنی بود من که بارها سر و ته می کردم تا اول و آخرش گم بشه، دیگران رو نمی دونم. 

چقدر از این ۴ سال دانشگاه می شد استفاده کرد اما مثل آدم گیج دور خودمون می چرخیدیم و خوشحااااااااااال. اطرافمون رو پر کرده بودیم از بیهوده ها و سرگرمیهای مختلف . الگوهای خوبی کنارمون بودن اما تو منیت خود گم شده بودیم.

کی به کیه ؟ حالا که همه ی دنیا بی تقصیرن ، چرا ما متاثر باشیم. بگذار ما هم انگشت اتهام رو به طرف سیستم آموزشی بگیریم. اینجا که ۳۰/۲۰ پیدا نمی شه که بخواد سوال جوابت کنه.

تقصیر سیستم آموزشی بود که واکسن ضد گیجی و خواب آلودگی رو برای دانشجو ها تجویز نکرد.

زشتی ، زیبایی

روزی زشتی و زیبایی در ساحل دریا به هم رسیدند.آن دو به هم گفتند:(( بیا در دریا شنا کنیم)).برهنه شدند و در آب شنا کردند،زمانی گذشت و زشتی به ساحل بازگشت و جامه های زیبایی را پوشید و رفت.

زیبایی نیز از دریا بیرون آمد و تن پوشش را نیافت. از برهنگی خویش شرم کرد و به ناچار لباس زشتی را پوشید و به راه خود رفت.

تا این زمان نیز، مردان و زنان ،این دو را با هم اشتباه می گیرند.اما اندک افرادی هم هستند که چهره ی زیبایی را می بینند و فارغ از جامه هایی که به تن دارنداو را می شناسند و برخی نیز چهره ی زشتی را می شناسند و لباس هایش او را از چشم های اینان پنهان نمی دارد.

و در این زندگی چه بسیار زیبایی ها که زشت می نمایند و چه زشتی ها که زیبا جلوه می کنند.

پشت میز نشین

دیشب داشتم یکی از کتابهای رضا امیرخانی رو می خوندم .نویسنده خوش ذوقیه.مدتیه تصمیم گرفتم مجموعه کتابهاشو کامل بخونم.سبک نوشتن کلماتش جالبه.سادگی و پاکی نه توی جملاتش بلکه در عمق شخصیتهای نوشته هاش موج می زنه.عشق پاک بچه گانه ی علی به مهتاب و اتفاقات بیرحمانه ی اون دوران(من او) ،سفر رهبر به سیستان بلوچستان و شور وشوق مردم(داستان سیستان) ،تا قبل از خوندن این کتاب خیلی مسائل برام بی مفهوم بود اون طوری که وقتی ارادت و علاقه ی هم اتاقیم رو می دیدم فکر می کردم ریاست.اما الان خودم  علاقه مند ترم.

کتاب بیوتن(به سبک خود نویسنده) که در ادامه ی داستان کتاب ارمیا هست و تا اونجایی که خوندم، حکایت زندگی در غرب وجامعه غرب رو ازش برداشت کردم.

ادامه نوشته

صاحب الغربا

 

كفشهايم كو؟

 

اینم برامون شده یه عادت.تا وقتی یه چیزی رو داریم قدرشو نمی دونیم.اما وقتی اونو از دست می دیم...

 

یادش به خیر.اون شبایی که همه صحن حرم پر از برف بود،تمام مسیر فرش می شد که کسی سر نخوره.یادم نمیره پدری که برای گرفتن بچش دوید روی برفا و با سر به زمین خورد از صدای به زمین خوردن سرش همه گفتن حتما ضربه مغزی شده،اما سالم بود.

 

چه لذتی داشت شبایی که آسمون حرم مه گرفته بود و برفی.آدم دلش می خواست کز کنه یه گوشه و بلند بلند از ته دل گریه کنه.

 

 

اون شبایی که برای امام رضا ناز می کردیم واز در ورودی جلوتر نمی اومدیم تا به استقبالمون بیاد.تمام مدت اون گوشه کنارا می نشستیم و تو شک و تردید که آیا صاحب خونه قبولمون می کنه؟!!!

 

شبایی که حرم معجزه می شد و اون لحظه دیگه مال خودت نبود،حال خود نمی فهمیدی.اون روزی که تا چند کیلومتری مشهد زلزله شد ولی مردمش هیچی حس نکردن.تو اون ساعت این قسمت زمین کجای دنیا قرار داشت؟؟؟؟؟

 

پنجشنبه بود و نزدیک امتحانا.با یکی از دوستان تصمیم گرفته بودیم بریم کتابخونه حرم درس بخونیم و نیمه شب که خلوته بریم برای زیارت.تا اومدیم بریم کتابخونه تعطیل شد،تمام شب هم از اونجایی که خیلی خسته بودیم تو حرم خوابیدیم.

 

بعضی شبا که خیلی دلخسته بودیم از صحن جامع شروع می کردیم به دور امام رضا گشتن.برای هم مرثیه می خوندیم و عقده دل خالی می کردیم.

 

شب عید که می شد ورودی باب الجواد کارمون شکلات وشیرینی جمع کردن بود.با یه دل پر می اومدیم و از امام رضا عیدی می خواستیم.

 

غافل بودیم از همچین روزایی ،فکر می کردیم فرصت زیاده.گاهی می رفتیم حرم واسه زیارت،گاهی میرفتیم  که عقده دل خالی کنیم،گاهی با شادی می رفتیم و تفریحمون بود.گاهی برای مهمونی می رفتیم،جای دیگه ای نداشتیم که بریم،امام رضا همه کسمون بود.و یه شب که تمام مدت با یه پسر بچه شیطون شاپرک میگرفتیم.کوچولو بود،دنبال شاپرکا می کرد اما نمی تونست بگیره.داشتم بهش یاد میدادم منتظر بمونه تا شاپرکه بشینه،آروم می گرفتم و می گذاشتم کف دستش.چنان جیغ و داد و خنده ای می کرد که توجه همه رو جلب کرده بود.

 

روز اول که برای ثبت نام دانشگاه رفته بودیم،پدرم کنار پنجره فولاد رفت و با چشمای پر از اشک منو به امام رضا سپرد .منی که طاقت دیدن اشکای پدرم رو ندارم.بهم گفت :مواظب باش اشکای پدرتو(امام رضا) در نیاری.

 

و از اون روز دستای امام رضا رو حس میکردم که حلقه شده بود اطرافم تا محافظم باشه،تا همه جا سربلندم کنه،پاهام تکیه گاه داشت تا نلغزه.تو مسیر اشاره ی دست امام رضا رو میدیدم تا مبادا راهُ اشتباه برم.

 

حتی اون شب که تو راه برگشت به خونه،چرخ اتوبوس منحرف شد ولی اتفاقی که باید می افتاد نیفتاد.

 

و زندگیی که با معجزه شروع شد.

 

اما حالا برای تکرار یک ثانیه از اون لحظه ها باید آرزو کنم.

 

آدم وقتی چند ساعت یا چند روز به یه مهمونی بره برگشتن براش سخت نیست. اما وقتی مدتها جایی موند،جزئی از اونجا شد ،تعلق خاطر پیدا کرد،دلبسته شد،اونوقته که جدا شدن درده.اونوقته که فرو می ریزه، نابود میشه.