پشت میز نشین
کتاب بیوتن(به سبک خود نویسنده) که در ادامه ی داستان کتاب ارمیا هست و تا اونجایی که خوندم، حکایت زندگی در غرب وجامعه غرب رو ازش برداشت کردم.
الان دارم کتاب ارمیا رو تموم می کنم.دیشب به جایی رسیدم که ارمیا از جبهه بر میگرده،محیطی که سالها در اون زندگی می کرده،الان براش نامانوسه. ارمیا خیلی بزرگ شده ،انقدر که دیگه تو این دنیا جایی نداره .همه چیز براش کوچیک و مضحکه حتی لباساش.
دردناکترین قسمت داستان برای من اون جایی بود که ارمیا به دانشگاه برمی گرده. به جز ۲ تا از دوستانش دیگه کسی رو نمی شناسه که دنیای اونا هم حالا دیگه با دنیای ارمیا خیلی تفاوت داره.ارمیا برای امتحاناش و ترم جدیدش به آموزش میره اما مسئول اونجا با نگاه و رفتار تمسخر آمیز میگه:
"چی کار باید بکنی؟خب دیگه شماها که شانستون خوبه.رفتین اونجا پیک نیک،بعدم به عنوان رزمنده ی فداکار اومدین نمره بگیرین.خوبه دیگه فعلا اوضاع وفق مراد شماس.یه مشت آدم تنبل درس نخون ،حق جوونای مردم رو می خورین .من نمی دونم آخه جبهه رفتن چه ربطی به دانشگاه داره .اگه دست من بود ،اجازه نمی دادم برگردین .می گفتم برین همون جایی که بودین .یه مشت آدم میان که معلوم نیست اونجا چی کار می کردن،حالا مثل شاخ شمشاد اومدن نمره ی مفت بگرن."
از عصبانیت کتاب رو بستم.
جدای از همه ی آمالی که این ناهنجاری اجتماعی در درونش داره.عصبانیتم از این بود که...
طی ۴ سال دانشگاه غیر از سال اول که هنوز ناآشنا بودم هر ترم در یه قسمتی از دانشگاه به عنوان کار دانشجویی مشغول می شدم اما نه فقط به خاطر پول،چون انقدری نبود که مشکلی رو حل کنه.پدرم به اندازه کافی پول می داد که احتیاجی به اینا نداشته باشم.بیشتر برام مهم این بود که با این محیط و تجربیاتش آشنا بشم.
ترم آخر بود روزآخر و آخرین امتحان که ساعت ۴ بود.باید می رفتم امور دانشجویی که پول اون ترمم رو بگریم .اشتباهی که کرده بودم ،چون اول ترم آشنایی به این حساب کتابا نداشتم فرم ۲ماه رو بعد از اسفند فرستاده بودم.مسئولشون قبول نکرد اما قول داد که کامل برام لحاظ می کنه.فکر می کردم از اونجایی که خودشون برای این کار منو انتخاب کرده بودن دیگه با این مسائل مواجه نمی شم.
ساعت ۲ رفتم حسابداری.اما خبری از پول اون ۲ ماه نبود.بعد از کلی کاغذ بازی و این ور اونور رفتن قرار شد با فلان آقا صحبت کنن اگه اجازه دادن ،چشم. به خوابگاه برگشتم رفتم سرپرستی و باهاش صحبت کردم .اونم مبلغی که باید بهم داده می شد را از کشو میز در آورد وبه من داد.قرار شد که بعد از ظهر مابقی رو هم از امور دانشجویی بگیرم و مسئله حل بشه.
بعد از امتحان با خستگی تمام و بی خوابی دیشبش رفتم امور دانشجویی هنوز پای راستمو داخل نذاشته بودم که همون فلان مسئول با طبع تند و صدای غرشناکش جلوم ظاهر شد .
صداش مهم نبود .طبع تندش هم بماند ،بالاخره پشت میز می نشست دیگه.مسئله این بود که مفتخرانه لفظ گدایی رو به کار می برد اونم نه به سبک کاسه دست گرفتن وسر راه نشستن ،به قول خودش روش جدید.
بعد از کلی سرو صدا اون مبلغی که سرپرستی بهم داده بود رو برداشت و بقیه رو بدون در نظر گرفتن اون ۲ ماه داد.من که قرار نبود از جیب اون بردارم .حقم رو می خواستم .شاید از حقم هم می گذشتم اما گدا نبودم.بعضی آدما چقدر راحت حرف می زنن.
دانشگاه دیگه تعطیل بود و جمعه هم باید برمیگشتم. امیدوارم تا چند ساله دیگه این خاطره ی آخرین روز دانشگاه فراموشم بشه.